این برگ برای درخت خیلی با ارزش بود

همه برگا ریخته بودن و فقط همین یک دونه مونده بود.مامان زمین مثل هر سال از برگا میخواست که تو این فصل بیان تو بغلش تا اون سال دیگه بتونه درختا رو پر کنه از برگای جدید اما این بار نه برگ و نه درخت نمیتونستن از هم دل بکنن این برگ برای درخت خیلی […]

فرمانده عاشق

در زمان های قدیم، شبی یکی از فرماندهان که به سختی در جنگ مجروح شده بود، رو به ماه کرد و گفت ماه قشنگم، دیدن تو دردهای انسانی رو مسکن است و غرق شدن در نور تو آرامشیست دست نیافتنی…ای کاش ما هردو از یک جنس بودیم و میتوانستیم ساعت ها در آغوش هم به […]